محمد على مجاهدى
461
كاروان شعر عاشورايى ( فارسي )
گزين ياور اهل بيت رسول * فروغ جهانبين شوى بتول ايا جوهر ذو الفقار پدر * به مردانگى يادگار پدر ايا درگهت كعبه راستين * تو را دست دادار در آستين مراد همه خلق در مشت توست * كليد حوايج سرانگشت توست « 1 » الهامى ، صحنههاى بديع ديگرى از جانب علمدار كربلا را در نهايت شيوايى و زيبايى به تصوير كشيده است كه به انتخاب ابياتى از قسمتهاى مختلف آن اكتفا مىكنيم : سپهداد فرّخ رخ تابناك * بساييد پيش برادر به خاك پس آن گه برآمد به زين خدنگ * به فرمان روان شد سوى دشت جنگ به دست اندرش آسمانى درفش * هوا شد ز گرد سمندش بنفش كمندى چو ثعبان و تيغى چو برق * سرا پا به درياى پولاد غرق به زين تافتى چهره آن جناب * چو از تيغ كوه بلند آفتاب « 2 » * * * چو آمد به نزديك رود روان * سپه ديد آنجا كران تا كران باستاد لختى به ميدان كين * نگه كرد بر آن سپه خشمگين زمين كرد از سنگ او يال خم * دل گاو و ماهى ز غم شد دژم تو گفتى به كف تيغ آن بىهمال * به درياست افتاده عكس هلال بگفتند : يا رب چه بالاست اين * چه فرخنده سيماى والاست اين چه بازوى و دست بلندست اين * كدامين يل ارجمندست اين ؟ ! بديديم ما نامداران بسى * نديديم با فرّهء اين كسى همانا كه اين : نامور حيدر است * صف نينوا وادى خيبر است به دست اندرش تيغ دشمن شكار * همانا بود سرفشان ذو الفقار چو ديدند او را دليران ز دور * جهان گشت در چشمشان تنگ گور
--> ( 1 ) . همان ، ص 233 و 234 . ( 2 ) . همان ، ص 249 .